چه گوارا
در پایان جنگ وقتی که جنگجو کشته شد,
مردی بر بالینش آمد و گفت: نمیر, دوستت دارم 
اما افسوس, جسد بی جان بر جای ماند.
***
دو مرد نزدیکش آمدند و تکرار کردند:
ما را ترک نکن, شجاع باش, برگرد!
اما افسوس جسد بی جان بر جای ماند.
***
سپس بیست, صد, هزار, پا نصد هزار آمدند و تکرار کردند:
آیا اینهمه عشق نمی تواند کاری علیه مرگ انجام دهد؟
اما افسوس جسد بی جان بر جای ماند.
***
پس, میلیونها تن جمع شدند احا طه اش کردند و تما مشان فریاد زدند:
برادر ما راترک نکن!
اما افسوس جسد بی جان بر جای ماند.
***
پس تمام مردان روی زمین جمع شدند.
جسم غمگین آنها را دید و حرکت کرد,
به آرامی برخاست و اولین نفر را بوسید
و بعد به راه افتاد. . .
سزار واله ژو



از لابلای یادداشتها و نکتهها از کاوه

